صفحه ها
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2186
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

 

{ بهترینها برای آنان که خواهان بهترینها هسنتد }

{حکایات و پندهای آموزنده} 

مرد مستجاب الدعوه

روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود که

 به کوه نظری انداخت و از اونجا که با خدا خیلی

 دوست بود گفت: خدایا این کوه رو برام تبدیل به طلا کن.

در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد.

 مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد

و دعا کرد: خدایا کور بشه هر کسی که از تو کم بخواد

در همان لحظه هر دو چشم مرد کورشد.

========================

دعای زن محتاج

زنی با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مظلوم وارد

 خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب

 مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد.

به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و

 نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهیبه او انداخت

 و محلش نگذاشت

و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.

زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:

آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه

 بتوانم پولتان را می آورم.

مغازه دار گفت که نسیه نمی دهد. مشتری دیگری

که کنار پیشخوان ایستاده بود

و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت:

 ببین این خانم چه میخواهد ...

خرید این خانم با من. خوارو بار فروش گفت :

 لازم نیست ... خودم می دهم

... لیست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست ...

مغازه دارگفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ...

به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد

از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی

 رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...

خواربار فروش باورش نمی شد ...

مشتری از سر رضایت خندید ...

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن

جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ...

آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ

را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ...

 کاغذ لیست خرید نبود ...

دعای زن بود که نوشته بود : " ای خدای عزیزم ...

 تو از نیاز من باخبری ...

خودت آن را برآورده کن " فقط اوست که می‌داند وزن دعای

پاک و خالص چقدر است .

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می‌توان

به هر کسی داد و پاداش بسیار برد خدایا شکر

=====================

خواب عجیب

روزی مردی خواب عجیبی دید

او دید که پیش فرشته هاست

و به کارهای آن ها نگاه میکند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از

فرشتگان را دید که سخت مشغول کارندو

 تندتند نامه هایی را که توسط

پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و

 آن ها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد،گفت:

این جا بخش دریافت است و دعاها وتقاضاهای

مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی ازفرشتگان

 را دید که کاغذهایی

را داخل پاکت می گذارند و آن ها

را توسط پیک ها یی به زمین میفرستند.

 مرد پرسید شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:

 این جا بخش ارسال است،

ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.

مرد باتعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد:

این جا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،

باید جواب بفرستندولی عدهبسیار

کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید:

مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:

بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر

========================

پسرک و کریسمس

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی،

پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.

او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بود.

زن جوانی از آنجا میگذشت همین که چشمش به پسرک افتاد،

آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند دست کودک را گرفت

و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگرد

امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی

پسرک سرش را بالا آورد،نگاهی به او کرد و پرسیدخانم!

شماخداهستید؟زن جوان لبخندی زد و گفت نه پسرم.

من فقط یکی از بندگان او هستم

پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید

===================

شیطان ومرد عابد

در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند:

 در فلان مکان درختى است

که قومى آن را مى پرستند. خشمناک شد و تبر

 بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند.

ابلیس به صورت پیر مردى در راه وى آمد و گفت :

 کجا مى روى ؟
عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم

 را قطع کنم ،تا مردم خداى را نه درخت راپرستش کنند 
ابلیس گفت : دست بدار تا سخنى باز گویم . گفت :

 بگو، گفت :

خداى را رسولانى است اگر قطع این درخت لازم بود

خداى آنان را مى فرستاد. عابد گفت :

ناچار باید این کار انجام دهم .
ابلیس گفت : نگذارم و با وى گلاویز شد،

 عابد وى را بر زمین زد.

ابلیس ‍ گفت : مرا رها کن تا سخن دیگرى برایت گویم ،

و آن این است که تو مردى مستمند هستى

اگر ترا مالى باشد که بکارگیرى

و بر عابدان انفاق کنى بهتر از قطع آن درخت است .
دست از این درخت بردار تا هر

روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم .
عابد گفت : راست مى گویى ، یک دینار صدقه مى دهم و یک دینار

بکار برم بهتر از این است که قطع درخت کنم

؛ مرا به این کار امر نکرده اند

و من پیامبر صلى الله علیه و آله نیستم که غم بیهوده خورم ؛

و دست از شیطان برداشت .
دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج مى نمود،

ولى روز سوم چیزى ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که قطع درخت کند.
شیطان در راهش آمد و گفت : به کجا مى روى ؟ گفت :

مى روم قطع درخت کنم ، گفت :

 هرگز نتوانى و با عابد گلاویز شد و

عابد را روى زمین انداخت و گفت :

بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا کنم .
گفت : مرا رها کن تا بروم ؛ لکن بگو چرا آن

دفعه من نیرومندتر بودم ؟
ابلیس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد

قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر

تو کرد و این بار براى خود و دینار خشمگین شدى ،

و من بر تو مسلط شدم

======================

قانون چنگیز خان

چنگیزخان مغول ، قوانینى چند وضع کرد که

مردم به آن عمل کنند،

یکى آن بود که کسى گوسفند و یا حیوان دیگرى

 را بخواهد بکشند

باید گلوى آنرا بگیرد و خفه کند، ذبح با کارد ممنوع

 است کسى این کار

را کند سرش از تن جدا کنن
یکى از مسلمانان در همسایگى شخص

 مغول خانه داشت و

آن مغول با او بد بود. روزى دید همسایه مسلمان گوسفند خریده

، پیش

خود گفت حتما با کارد آنرا ذبح خواهد کرد. رفت دو

 نفر از دوستان

خود را براى شهادت پشت بام برد و آن مسلمان گوسفند

 را ذبح کرد

؛ آن مغول و دوستانش وارد خانه مسلمان شدند

؛ با گوسفند ذبح شده او

را گرفتند به حضور چنگیزخان بردند.
چنگیز از آن سؤ ال نمود که مسلمان در کوچه

 این کار را کرده یا توى خانه ؟
گفت : درون خانه ، گفت شما کجا دیدید؟ گفت :

 از بالاى پشت بام دیدیم .
چنگیز گفت : حکم ما در میان کوچه و بازار انجام نشد،

 امور پنهانى زیاد

و خداوند عالم است ، و همه خلافهاى پنهانى را مى پوشاند؛

بعد به جلاد گفت :

سر از بدن این مغول جدا کنید تا دیگر

 کسى به خانه همسایه نگاه نکند.

======================

* راز خوشبختی *

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی»

 نزد خردمندی فرستاد.

پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام

به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید.

 مرد خردمندی که او در جستجویش بود

آنجا زندگی می‌کرد.

به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود

 وارد تالاری شد که

جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد،

فروشندگان وارد

و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند،

 ارکستر کوچکی

موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و

 اقسام خوراکی‌ها

لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و

جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش

را توضیح می‌داد

گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که

 «راز خوشبختی» را

برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد

 که گردشی در قصر بکند

و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم.

آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد

 و دو قطره روغن

در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش

 این قاشق را در دست داشته

باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها....

در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت.

 دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسید:

«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟

آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف

 آراستن آن کرده است دیدید؟

آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که

روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»

جوان با شرمساری اعتراف کرد که

 هیچ چیز ندیده، تنها فکر

او این بوده که قطرات روغنی را که

خردمند به او سپرده بود حفظ کند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های

 دنیای من را بشناس.

آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر

 اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.»

مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت،

 در حالیکه همچنان قاشق

را به دست داشت، با دقت و توجه کامل

آثار هنری را که زینت بخش دیواره

ا و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را

دید و کوهستان‌های اطراف را،

ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار

هنری در جای مطلوب به کار رفته بود

تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت

همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.

خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی

را که به تو سپردم کجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد

 که آنها را ریخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های

جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره

روغن داخل قاشق را فراموش کنی»

 

===================

مرد جوان وکشاورز پیر

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دخترزیبا روی کشاورزی بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره.

کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در

آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر

 رو یک به یک آزاد میکنم،

اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی

با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع،

به انتظار اولین گاو ایستاد.

در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو

عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر

 کرد یکی از گاوهای بعدی،

گزینه ی بهتری خواهد بود،پس به

کناری دوید و گذاشت گاو

از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.

 دوباره در طویله باز شد.

باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و

درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و

وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی

هم که باشه، باید از این بهتر باشه.

 به سمتِ حصارها دوید و گذاشت

گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.

برای بار سوم در طویله بار شد.

 لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین

 گاوی بود که تو عمرش دیده بود.

این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد،

در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید.

دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه.

بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل.

 


دسته ها :
X